رمان تاریخی ( تجسم کشاکش در حماسه و درام)
The Historical Novel, by Georg Lukacs, translated from German by Hannah and Stanley Mitchell, Pelican Books 3891.
نویسنده
مترجم
نوبت چاپ
مشخصات
قیمت
شابک
موضوع
: گئورگ لوکاچ
: دكتر شاپور بهیان
: اول - 1388
: قطع رقعی - شومیز - 536 صفحه
: 97000 ریال
: 9789642070422
: نقد و تحلیل






كتاب حاضر ترجمه متن انگلیسى با عنوان The Historical Novel, 3891 است.
فهرست مطالب
مقدمه‏ى مترجم فارسى
یادداشت مترجمان انگلیسى
پیشگفتار بر چاپ انگلیسى
مقدمه
فصل یكم: شكل كلاسیك رمان تاریخى
1. زمینه‏هاى اجتماعى و تاریخى پیدایش رمان تاریخى
2. سر والتر اسكات
3. رمان تاریخى كلاسیك در مصاف با رمانتیسم
فصل دوم: رمان تاریخى و درام تاریخى137
1. واقعیت‏هاى زندگى مبناى تفاوت میان حماسه و درام
2. ویژگى شخصیت‏پردازى دراماتیك
3. مسئله‏ى خصلت عمومى
4. تجسم كشاكش در حماسه و درام
5. طرحى از تحول تاریخ‏گرایى در درام و درام‏نویسى
فصل سوم: رمان تاریخى و بحران رئالیسم بورژوایى
1. تغییر مفهوم تاریخ بعد از انقلاب 1848
2. خصوصى كردن، مدرن‏سازى و غریب‏پسندى
3. ناتورالیسم در خدمت نبردِ فرودستان
4. كنراد فردیناند مایر و نوع جدید رمان تاریخى
5. گرایش‏هاى عام زوال و تأسیس رمان تاریخى
به‏عنوان یك ژانر خاص
فصل چهارم: رمان تاریخى و انسان‏گرایى دموكراتیك
1. ویژگى‏هاى كلى ادبیات انسان‏گرایانه‏ى اعتراض در عصر امپریالیسم
2. خصلت عمومى و روح راستین تاریخ
2. شكل زندگینامه‏اى و مسئله‏ى «پروبلماتیك» آن
4. رمان تاریخى رومن رولان
5. كاوش‏هایى در تحول انسانگرایى جدید در رمان تاریخى
نمایه
مقدمه‏ى مترجم فارسى در «رمان تاریخى» لوكاچ به طرح دیدگاه‏ها و آراى مختلفى درباره‏ى دوره‏هاى مختلف رمان تاریخى، و به شرح و نقدرمان‏هاى «نماینده»ى این دوره‏ها و زمینه‏هاى تاریخى - اجتماعى شكل‏گیرى آنها مى‏پردازد. لوكاچ ضمناً درمقدمه‏هایى كه بر این كتاب نوشته، روش‏شناسى خود را شرح داده است و چنان كه مى‏دانیم، در اینجا هم تكیه‏ى‏اصلى او نه بر محتواى رمان‏هاى تاریخى بلكه بر شكل و فرم آنهاست. از این رو به نظر او صرف پرداختن به مسائل‏فرودستان یا صرف بیان مبارزات مبارزان ضدفاشیسم و نفى جباریت هیتلر، لزوماً به آفرینش اثرى والا و ماندگارنمى‏انجامد.
در این مقدمه قصد ندارم به همه‏ى جوانب كار لوكاچ و مخصوصاً به همه‏ى ابعاد این كتاب بپردازم. به نظر من شالوده‏ى‏این كتاب را این نظر مى‏سازد كه ویژگى و صفت بارز رمان تاریخى «خصلت عمومى» است، كه همان صفت حماسه‏ى‏كهن به بیان هگل هم هست. بنابراین ابتدا به شرح این ویژگى و بعد به توضیح حماسه‏ى كهن و حماسه‏ى مدرن از نظرهگل خواهم پرداخت.
اصل این ایده را مى‏توان در بحث‏هاى هگل در مورد حماسه در عصر كلاسیك یا به عبارتى دوران یونان باستان یافت.یونان باستان براى متفكران آلمانى هم‏عصر هگل جاذبه‏اى افسونگر داشت. آنها از سویى با ایده‏ى روشنگرى ورویكرد آن به سروَرى بر طبیعت و استفاده‏ى فایده‏گرانه از آن روبه‏رو بودند و از طرفى با جنبش‏هاى رمانتیكى كه اوج‏آن در جنبش «توفان و تنش» متجلى مى‏شد؛ جنبش‏هایى كه هنوز در سوداى وحدت با طبیعت و در هواى جامعه‏ى‏انداموارِ بى‏تضاد و تناقضى بودند كه برخى آن را در قرون وسطا مى‏جستند و برخى در یونان باستان. یونان باستان‏به‏خصوص جهانى را مجسم مى‏كرد كه در آن میان آزادى و ضرورت، عقلانیت و طبیعت، خرد و احساس، فرد وجامعه، ذات و سوژه تمایزى وجود نداشت. عالى‏ترین تجلى این ایده‏آل را هگل در حماسه‏هاى هومرى مى‏بیند؛جایى كه پهلوانان حماسى با اراده‏اى آزاد دست به عمل مى‏زنند. قانون یا هنجارى كه در برابر آنها قرار بگیرد، وجودندارد؛ چون آنها خود قانون‏گذارند و تجسم قانون و هنجار. كسى نمى‏تواند این پهلوانان را به كارى خلاف میل واراده‏شان وادار كند. به‏عنوان مثال، آگاممنون نمى‏تواند آخیلوس را وادارد به جنگ بازگردد. در دنیاى حماسه، خدایان‏در كنار آدمیانند. جزئى از دنیاى آنانند و میان آنها در رفت و آمدند؛ از این یا آن پهلوان جانبدارى مى‏كنند و علیه این یاآن پهلوان وارد عمل مى‏شوند. اخلاقى كه در این جهان حاكم است، «اخلاق عینى» است؛ اخلاقى كه فرد طى آن‏هنجارها و اصولى را رعایت مى‏كند كه زندگى جمعى آنها را نهاده است و تفاونى میان اراده‏ى فردى و خواست جمعى‏وجود ندارد. در نتیجه، فردى كه در این جهان زندگى مى‏كند فرد خودفرمان و خودمختارى است كه مسئول هر عمل‏خود است؛ چه به نتایج این عمل اشراف داشته باشد چه از آن بى‏اطلاع باشد. ادیپ وقتى پدر را مى‏كشد و با مادرمى‏آمیزد، هیچ اطلاعى از هویت پدر و مادر خود ندارد، با این همه خود را كور مى‏كند. به نظر هگل این رفتار یا این‏عقوبت براى ما مدرن‏ها درك‏ناپذیر است، چرا كه در اینجا فرد هنوز میان اراده‏ى خود و سرنوشتى كه بر او حاكم است‏تفاوتى نمى‏بیند. اما تفاوت و تمایز امرى ناگزیر است. مطلق در سیر خود به سوى خود آگاهى، به‏ناچار تناقض را درخود مى‏یابد و از حالت سحرآمیز استغراق در كلیت به مرحله‏اى مى‏رسد كه شكاف و شقاق صفت اصلى آن است.این مرحله‏ى گذار قرین است با زوال دولت‏شهرهاى یونانى و نظام قبیله‏اى رومى. هگل در تبیین این زوال از نظرات‏مورخ انگلیسى ادوارد گیبون در «صعود و سقوط امپراتورى روم» استفاده مى‏كند كه به‏گفته‏ى ژان هیپولیت تبیین‏چندان قرص و محكمى نیست. به هر حال، تصور هگل و نسل او از یونان باستان تصورى از یك كمونته یا جماعت‏است و هگل مثل خیلى از هم‏نسل‏هاى خود آن را در مقابل جامعه یا سوسیته قرار مى‏دهد. آدم كمونته به بیان هگل‏سیتواین یا شهروند است و آدم جامعه، بورژوا. شهروند جزئى است از یك كل. او مظهر كل است. بنابراین خصوصیت‏یا كاراكتر او كاراكترى عمومى است. در مقابل، در جامعه با آدمى روبه‏روییم جزئى‏نگر كه به دنبال منافع فردى و خاص‏خود است. این آدم، آدمى خصوصى است. آدمى است فاقد پیوند با كلیت اجتماعى كه در آن مى‏زید.
طرح مفاهیم جماعت و جامعه یا گماینشافت و گزلشافت، شأن و منزلت و قرارداد، هم‏بستگى مكانیكى و ارگانیكى،گروه‏هاى رسمى و غیررسمى، گروه‏هاى نخستین و دومین، اقتدار سنتى و اقتدار دیوان‏سالارى، گروه مبتنى بر پایگاه وگروه مبتنى بر طبقه، فرهنگ عینى و فرهنگ ذهنى و مفاهیمى دو قطبى از این قبیل، همه، از جمله ایده‏هایى هستند كه‏جامعه‏شناسان كلاسیكى چون ماركس و وبر و دوركیم و زیمل و تونیس را به خود مشغول داشت و لزوماً واكنشى بودبراى فهم همین شقاق برخاسته از وضعیتى كه طى آن جامعه‏ى كهن در برابر جامعه‏ى مدرن از هم مى‏پاشید و هگل به‏زبان فلسفى خاص خود آن را به بیان درآورده بود.
این فروپاشى به بیان هگل با پیدایش فرد خصوصى قرین است. به نظر او ریشه‏ى آن را باید در پیدایش ادیان ایجابى یاپوزیتیو و وحیانى جست. ادیانى كه قانون و هنجار را همچون امورى جدا از انسان در برابر او قرار مى‏دهند. انسان دراین مرحله شروع مى‏كند به درك فاصله میان خود و خدا، خود و جامعه، ذهن و عین، جزء و كل، اخلاق عینى واخلاق ذهنى. در نتیجه‏ى این شكست و شقاق، حماسه و روح حماسى و خصلت كلى یا عمومى نیز رو به زوال‏مى‏گذارد. حماسه روح كلى جهان كلاسیك را مجسم مى‏كرد. اكنون این روح از بین رفته است. بنابراین، شكل مناسبى‏كه بتواند روح دوران جدید یعنى خصلت خصوصى را مجسم كند، رمان است. به‏گفته‏ى هگل: «رمان حماسه‏ى‏جامعه‏ى بورژوایى» است. رمان بیان جامعه‏اى است مركب از اجزایى كه اتم‏وار در كنار هم قرار گرفته‏اند و فاقد هرگونه‏پیوند انداموار با همدیگرند. آنها برخلاف آدم‏هاى عصر حماسه در بند كلیت نیستند و در سوداى خواست‏هاى فردى‏و شخصى خود مى‏پویند.
به عقیده‏ى هگل آنچه در حماسه نمودار مى‏شود حالت عمومى و شاعرانه‏ى آغازین جهان است كه حماسه‏ى‏راستین از دل آن برمى‏خیزد. رمان به‏معناى جدید آن از نظر هگل، مستلزم جامعه‏اى است كه به‏صورت نثرگونه (غیرشاعرانه) سازماندهى شده است و قهرمان رمان در درون چنین جامعه‏اى است كه به جستجو برمى‏خیزد تا حقوق‏از دست رفته‏ى شعر را به آن بازگرداند. در جهان رمان به‏گفته‏ى هگل ما با تضاد شعر قلب و نثر مناسبات اجتماعى‏روبه‏روییم. این كشمكش یا با تراژدى حل مى‏شود یا سرانجام به سازش و سازگارى با سازمان جامعه و ملال آن به پایان‏مى‏رسد. قهرمان رمان در دروان جدید براى تحقق آرمان‏ها و خواست‏هاى خود دست به عمل مى‏زند. تن به مبارزه‏مى‏دهد. اما به‏گفته‏ى هگل این پیكارها چیزى جز سال‏هاى كارآموزى نیست. یعنى سال‏هایى كه قهرمان سرانجام‏شیطنت‏هاى شباب را پشت سر مى‏گذارد و آرزوها و خواست‏هایش را با نظم مستقر منطبق مى‏كند. او سرانجام با دخترمقدر ازدواج مى‏كند و به آدم مبتذلى از قماش بقیه‏ى بى‏مایگان تبدیل مى‏شود. همسرش خانه را اداره مى‏كند، بچه‏هاسروكله‏شان پیدا مى‏شود و آفریده‏ى سخت محبوب كه در آغاز دلبرى بى‏همتا و فرشته‏وار بود، به‏سان زنان دیگردرمى‏آید. شغل مایه‏ى زحمت و ناخشنودى است. زندگى خانوادگى به شكنجه‏اى تبدیل مى‏شود و این آدم در یكى ازروزها مانند دیگران با سردرد از خواب برمى‏خیزد.
لوكاچ حتى در دوره‏ى ماركسیستى‏اش، به‏طور كلى به دیدگاه‏هاى هگل در مورد حماسه و رمان پایبند مى‏ماند. دركتاب «نظریه‏ى رمان» شقاق میان قهرمان و جهانى را كه در آن به سر مى‏برد به سه شكل ترسیم مى‏كند و نحوه‏ى‏برخورد این فرد با جهانش سرنوشت او را رقم مى‏زند.
در شكل اول، فرد نگرش محدودى نسبت به واقعیت دارد و بر این تصور است كه مى‏تواند واقعیت را مطابق‏خواست‏ها و امیال خود بسازد. او سرانجام شكست مى‏خورد. نمونه‏ى آن دن كیشوت است. در شكل دوم آگاهى‏قهرمان فراتر از محدودیت‏هاى واقعیت اجتماعى است و فرد نمى‏تواند با قواعد و قوانین این واقعیت سازگار شود و ازآنجا كه توان تغییر این واقعیت را ندارد، به انفعال و خیال‏پردازى مى‏گراید. لوكاچ فردریك مونرو قهرمان «تربیت‏احساسات» فلوبر را از گونه‏ى قهرمانان نوع دوم مى‏داند. نوع سوم رمان آموزشى است كه تركیبى است از این دو نوع‏ رمان. در اینجا قهرمان سرشت شقاق میان خود و جهان را مى‏پذیرد، اما ضمناً به امكان‏ناپذیرى رفع آن نیز وقوف‏ مى‏یابد. لوكاچ ویلهلم مایستر گوته را از نوع سوم مى‏داند.
لوكاچ در این دوره همچون شیلر اعتقاد داشت كه این شقاق تفاوتى است میان وظیفه و جبر جهان واقعى. این شقاق‏در تراژدى هم وجود دارد. در تراژدى ذات قهرمان و جبر سرنوشت از سرشتى كاملاً متفاوت‏اند. در نتیجه، هیچ گونه‏سازشى بین آنها ممكن نیست صورت بگیرد. در حماسه، برعكس، هیچ شقاقى وجود ندارد. او همانند هگل و شیلر،فرهنگ كلاسیك یونان را چونان كلیتى در نظر مى‏گیرد كه این شقاق هنوز در آن به وجود نیامده است. آغاز نوستالژیك»نظریه‏ى رمان« نیز به همین دوران اشاره مى‏كند. دورانى كه لوكاچ آنها را تمدن‏هاى منسجم مى‏نامد «دوران‏هایى‏هستند كه آسمان پرستاره نقشه‏ى تمام راه‏هاى ممكن است. دوران‏هایى كه راه‏هایش با نور ستارگان روشن مى‏شود.» شكل ادبى خاص این عصر، شعر حماسى است؛ یعنى شعر هومر و هزیود. در این جهان تضادى بین وظیفه و واقعیت، هنر و هستى دنیوى، فرد و اجتماع و سرانجام بین روح انسان و جهانى كه روح خویشتن را در آن بازمى‏یابد دركار نیست. لوكاچ نیز چون هگل عقیده دارد رمان نیز نوعى حماسه است. اما حماسه‏ى جهان مدرن. حماسه هم‏سنگى‏ و قیاس‏پذیرى انسان و جهان را نشان داده بود. جهان رمان جهان شى‏ءشده‏ى نظام قراردادها و عرف‏ها است. انسان‏مدرن نمى‏تواند خود را در آن بیان كند. ذات درون زندگى حضور ندارد. ذات همچون فرمانى اخلاقى در جان قهرمان‏ مأوا گرفته است و قهرمان در تقابل با جامعه‏اى است كه معناى خود را از دست داده است. خود آرمان‏هاى قهرمان نیزانتزاعى و كاذب‏اند. «لیكن قهرمان دست‏كم درگیر جست‏وجوى كلیت پنهان زندگى است. كلیتى كه در آن آدمى وجهان از هم بیگانه نیستند.» قهرمان در تعارض با جهان زندگى مى‏كند و بزرگى او در همین است. اما این آرمان‏ها اگرچه‏كاذب‏اند، دست‏كم مى‏توانند نارسایى و نابسندگى‏ واقعیت موجود را برملا كنند. این آرمان‏ها بیانگر اشتیاق نوستالژیك ‏آدمى براى عصرى‏اند كه در آن كلیت به‏نحوى بى‏میانجى در زندگى حضور دارد. لوكاچ در دوره‏ى ماركسیستى‏اش، باستایش از فلسفه‏ى كلاسیك آلمان از لحاظ شناخت پیوند میان جامعه‏ى بورژوایى و شكل رمان، كوتاهى نمى‏كند.به‏ گفته‏ى او، هگل بود كه دریافت جامعه‏ى سرمایه‏دارى وحدت ذاتى انسان و جهان را از بین مى‏برد. در اینجا دیگرفرد نماینده‏ى كل نیست. كل بنا به عقیده‏ى هگل به‏شكل مناسبات قدرتى ظاهر مى‏شود كه دولت مجرى آن است.انسان‏هاى جدید، هدف‏هایى مى‏جویند كه مغایر است با هدف‏هاى كل. به‏ عقیده‏ى لوكاچ، هرچند هگل مى‏پذیرد «تباهى سرمایه‏دارى براى هنر زیان‏آور است» اما محتواى رمان را آشتى با واقعیت مى‏داند. اگرچه نباید فراموش كرد كه‏خود لوكاچ نیز در «نظریه‏ى رمان» بر چنین آشتى و سازشى میان قهرمان و واقعیت تأكید مى‏كند مخصوصاً در رمان نوع‏سوم، یعنى رمان آموزشى.
هگل در «پدیدارشناسى روح» به تحلیل «برادرزاده‏ى رامو» اثر دنى دیدرو مى‏پردازد. در اینجا با قهرمانى روبه‏روییم كه‏نمونه‏یى است از آدم طفیلى قرن هجدهم در جامعه‏ى فرانسوى. اما این قهرمان، وجودى دوپاره میان آگاهى والا وآگاهى پست است. او مى‏داند در جامعه‏اى كه «ملاكش طلا است، روح نسبت به خود غریبه مى‏شود و هر چیزى در واقع عكس آن است كه مى‏نماید». آنچه فرد انجام مى‏دهد براى خاطر خود در مقام شخص است. او پاسخگوى كردارخودش است نه پاسخگوى كل جوهرى كه به آن تعلق دارد. در چنین جامعه‏اى هیچ چیز جدى نیست و هر كارى‏نمایى است از دروغ و ریا. هگل این حالت روحى را حاكم بر دورانى مى‏داند در حال زوال؛ نوعى پایان فرهنگ. این‏حالت نشانه‏ى آن است كه جامعه جوهریت خود را از دست داده است. حالت گسیختگى موجود در «برادرزاده‏ى‏رامو» بیانگر عدم انسجام فرهنگ یك دوره‏ى معین است. براى به دست آوردن پاكى محض از دست رفته باید دوباره‏به امر فى‏نفسه و جوهر كلى بازگشت. ولى چنین كارى به‏عینه مقدور نیست. براى گریز از این وضع یا باید به تعقل‏محض بازگشت یا به ایمان خالص.
لوكاچ براى نظریه‏پردازان بورژوا راه چاره‏اى نمى‏بیند جز اینكه یا به پیروى از الگوى رمانتیكى دوره‏ى قهرمانى،اسطوره یا شعر بشر اولیه را ستایش كنند و در نتیجه براى خروج از تباهى انسان كه سرمایه‏دارى آن را به وجود آورده‏است، به گذشته برگردند (شلینگ) یا برعكس، تضاد تحمل‏ناپذیر جامعه‏ى سرمایه‏دارى را به شكل رایجى از آشتى‏بكشانند. لوكاچ مى‏گوید فلسفه‏ى كلاسیك آلمان از این پیش‏تر نمى‏آید. یعنى نمى‏تواند تضاد بنیادینى را دریابد كه‏جامعه‏ى سرمایه‏دارى موجد آن است. تضاد میان شیوه‏ى اجتماعى تولید و مالكیت خصوصى. به‏گمان لوكاچ، هگل‏فقط توانست این تضاد را پیش‏بینى كند. او دریافت كه «این خصلت مترقى كه تولید و جامعه را از بنیاد دگرگون مى‏كند،از ژرف‏ترین تباهى انسان نیز كه خود به‏ضرورت مى‏آفریند، جدایى‏ناپذیر است». پیداست كه این نقد متوجه خودلوكاچ نیز هست. یعنى لوكاچ در دوره‏ى ماركسیستى از لوكاچ در دوره‏ى پیش‏ماركسیستى‏اش انتقاد مى‏كند. با این حال،لوكاچ در هر دو دوره‏اش، دست‏كم در دو چیز تغییر نمى‏كند. یكى نفرت رمانتیكش از دوران مدرن و این نفرت را درآثار ماركسیستى‏اش حفظ مى‏كند. به‏عنوان مثال، در «معناى رئالیسم معاصر»، در «رمان تاریخى». نیز این امر كه میان‏جان قهرمان و سرشت جهان، به‏رغم اختلافشان پیوندى وجود دارد. رمان شرح فراق است. شرح دور ماندن از خانه‏است. شرح بى‏خانمانى استعلایى فرد است. هم جان تباه است و هم جهان. اما هردو از یك سرشت‏اند. رمان این رانشان مى‏دهد.
لوكاچ در این دوره‏ى ماركسیستى‏اش با اینكه همچنان به بینش‏هاى هگل درباره‏ى حماسه و رمان به‏طور كلى وفاداراست، دیدگاهى دیگر درباره‏ى رمان و قهرمان آن اتخاذ مى‏كند.
لوكاچ در این دوره فاصله‏ى میان فرد و جهان را رد مى‏كند و آن را این بار امرى گذرا و موقتى قلمداد مى‏كند كه ناشى ازغلبه‏ى شیوه‏ى تولید سرمایه‏دارى و بیگانگى ناشى از آن است. در نتیجه، او در مقام كسى كه به ماركسیسم گرویده‏است بنا را بر این مى‏گذارد كه انسان موجودى است جامع و هنگام بررسى او باید همه‏ى ابعاد وجودش را اعم ازاجتماعى، سیاسى، زیستى، اقتصادى و از این قبیل در نظر گرفت و فروكاستن وجود او به یكى از این ابعاد كار اشتباهى‏است. عامل این فروكاهى سرمایه‏دارى است. ایدئولوگ‏ها و نویسندگان و متفكران بورژوازى هم در واقع كارشان‏تكرار همان عملى است كه خود سرمایه‏دارى در جهان واقعى انجام داده است. سرمایه‏دارى انسان را به موجودى‏تكه‏پاره تقسیم كرده است و وحدت راستین او را از بین برده است و باعث تقسیم كارى بیگانه‏كننده شده است. ازطرف دیگر، نویسنده و متفكر را هم به یك موجود متخصص تبدیل كرده كه كارش توصیف هر پدیده است آن سان كه‏هست، به‏عنوان امرى یگانه و منحصربه‏فرد كه هیچ ربطى با جهان اطرافش ندارد. از اینجاست كه در صحنه ادبیات یاناتورالیسم شكل مى‏گیرد كه هر پدیده را چنان به‏تفصیل توصیف مى‏كند كه هیچ چیز آن را از قلم نمى‏اندازد، اما ضمناًنشان نمى‏دهد كه این پدیده چه ربطى با جهان اطرافش دارد؛ یا تحت تسلط روانشاسى‏گرایى قرار مى‏گیرد كه طى آن‏نویسنده به بیان حالات ذهنى و عاطفى قهرمانان خود اكتفا مى‏كند و باز از بیان پیوند آنها را با جهان بیرون عاجزمى‏ماند. پس مسئله‏ى مركزى و اصلى در زییایى‏شناسى ماركسیستى این است كه آیا یك نویسنده توانسته است انسان‏را در همه‏ى ابعادش مجسم كند یا نه. سوآل زیبایى‏شناسى ماركسیستى را مى‏توان این دانست: نویسنده‏ى تیپیك قرن‏نوزدهم بالزاك است یا فلوبر؟ به عبارت دیگر، آیا رئالیسم ارجح است یا ناتورالیسم؟ به‏گمان لوكاچ این سوآل یك‏مسئله‏ى صرف زیبایى‏شناختى نیست، بلكه مسئله‏اى تاریخى و اجتماعى است. نویسنده و سبكى بزرگ است كه‏فاصله‏ى میان انسان و جامعه‏اش را از میان برداشته است. مسلم است كه این بالزاك است كه از نظر لوكاچ بزرگ‏تر ازفلوبر است. لوكاچ با این ترجیح تكلیف خود را با گذشته‏ى خود هم معلوم مى‏كند. او در گذشته فلوبر را بزرگ‏ترمى‏داشته است. در همین كتاب نیز همه جا از او به احترام یاد مى‏كند. اما در دوره‏ى متأخر فكرى‏اش، به راهنمایى‏ماركسیسم درمى‏یابد كه افق فكرى كه فلوبر ترسیم مى‏كند تاریكى مهلكى است كه، با این حال، برخلاف تصور خودفلوبر، نمى‏تواند نهایت كار باشد و این تاریكى هرچند طولانى هم باشد باز در نهایت رو به روشنایى دارد.
اكنون وظیفه‏اى كه منتقد زیبایى‏شناس ماركسیست بر عهده دارد این است كه مسیر پیشرفتى را نشان دهد كه بشر ازابتدا تا كنون پیموده است و با این كار نشان دهد كه گذشتگان نیز در ترسیم این مسیر سهم عمده‏اى داشته‏اند. وظیفه‏ى‏او این است كه نشان دهد برخلاف بسیارى تبلیغات، ماركسیسم با آثار نویسندگان بزرگ كلاسیك دشمنى ندارد و آنهارا به‏عنوان میراثى در نظر گیرد كه انسان را به‏صورتى كلى ترسیم كرده‏اند. به‏گفته‏ى او، فلسفه‏ى تاریخ ماركسیسم انسان‏را به‏عنوان یك كل در نظر مى‏گیرد و مى‏كوشد روابط و قوانین پنهان حاكم بر انسان و جامعه را نشان دهد. از این روموضوع انسان‏باورى پرولترى بازسازى تمامى شخصیت انسانى و نجات او از دگردیسى و قطعه قطعه شدن است كه‏جامعه‏ى طبقاتى در معرض آن بوده است. این چشم‏اندازهاى نظرى و عملى پلى به گذشته‏هاى كلاسیك مى‏زند و درهمان حال كلاسیك‏هاى تازه‏اى را در كشاكش مبارزه‏ى ادبى كشف مى‏كند؛ یونانیان، دانته، شكسپیر، گوته، بالزاك،همه‏ى اینها، تصویر دقیقى از دوران‏هاى بزرگ تكامل آدمى رسم كرده‏اند و در میدان جنگ ایدئولوژیك پیش‏قراول‏اند.
به این ترتیب، گذشته هم در عرصه‏ى حیات اجتماعى و هم در عرصه‏ى حیات ادبى با انسان امروز در پیوند است. درواقع اگر انسان موجودى جامع است دیگر نمى‏توان میان امروز و دیروز یا فردایش فاصله‏ى قاطعى رسم كرد.نویسندگان گذشته همان قدر در رهاسازى انسان سهم دارند كه نویسندگان امروز. آن‏ها انسان را در كشمكش‏ها و دربحران‏هاى سخت زندگى‏اش ترسیم كرده‏اند و همه‏جا نشان داده‏اند كه انسان در هر موردى در پیوند با زمینه‏هاى‏اجتماعى و سیاسى و تاریخى خود دست به عمل مى‏زند. تنها در دوران كنونى است كه شقاقى میان انسان و دنیاى‏اطرافش رخ داده است و تنها نویسندگان متعهد رئالیست بوده‏اند كه فریب نخورده‏اند و این شقاق را نهایت كار ندانسته‏اند.
لوكاچ از هگل نقل مى‏كند كه پیدایش جامعه‏ى جدید تأثیر مخربى بر هنر و به‏ویژه ادبیات حماسى داشته است. درادبیات حماسى - و حتماً در جامعه‏اى كه این ادبیات آن را مجسم مى‏كرد - هر شى‏ء و وسیله‏اى پیوندى حیاتى باانسان داشت. هیچ كدام وسایلى بى روح یا ابزارى مرده نبودند. انسان در اشیایى كه به كار مى‏گرفت تمام وجود خود راحس مى‏كرد. امروز تولید ماشینى آن زمینه‏اى را كه حماسه بر مبناى آن شكل مى‏گرفت نابود كرده است. لوكاچ با این‏عقیده‏ى هگل موافق است كه خصلت ساخته و پرداخته و مكانیكى جهان سرمایه‏دارى هنر را به آستانه‏ى تباهى‏كشانده است ولى با هگل موافق نیست كه این پایان كار باشد. او این امر را فقط یك گرایش مى‏داند. امرى موقتى كه‏هرچند مبارزه با آن سخت است اما ناممكن نیست، و نویسندگان امروز با این كه وظیفه‏ى دشوارترى بر عهده دارند امامى‏توانند دست به ابداع بزنند و آن جنبه‏هایى را كه تاكنون از كلیت وجود انسانى ناشناخته بوده است حتى در همین‏جامعه‏ى سرمایه‏دارى نشان دهند. او در این مورد »رابینسون كروزو« را مثال مى‏زند. دفو در این اثر توانست كلیه‏ى ابزارلازم را براى برآوردن نیازهاى انسان فراهم آورد و به‏مدد رابطه‏اى كه بین انسان و محیط اطرافش برقرار مى‏كند داستانى‏جذاب بنویسد. این رمان كه ماجرایى منحصربه‏فرد را نشان مى‏دهد، درعین‏حال جهتى را مى‏نماید كه هرگاه نویسنده‏بخواهد در برابر چیرگى واقیعت ملال‏آور سرمایه‏دارى مقاومت كند، مى‏تواند در طریق آن حركت كند. نمونه‏ى «رابینسون كروزو» نشان مى‏دهد كه مبارزه علیه نثر واقعیت سرمایه‏دارى تنها زمانى ممكن است موفق باشد كه‏نویسنده دست به خلق موقعیت‏هایى بزند كه امكان وجود آنها ممتنع نباشد (اگر چه هرگز در واقعیت رخ نداده باشد) و پس از تعیین این موقعیت‏ها بگذارد قهرمانانش آزادانه رشد یابند و شكل بگیرند.
به عقیده‏ى لوكاچ، نویسنده‏ى رمان باید همان قاعده‏اى را رعایت كند كه حماسه‏پرداز عصر كهن در نظر هگل رعایت‏مى‏كرد. او باید كلیت ابژه‏ها را مجسم كند. در واقع، او هم باید انسان را در كلیت خود نشان دهد و هم جهان او را در این‏كلیت. به این معنى كه باید هنگام تجسم شخصیت خاص هر فرد به آن ابعادى از وجود او بپردازد كه درعین‏حال‏جنبه‏ى كلى و عام هم دارند و از طرف دیگر به تجسم كلیه‏ى ابعادى بپردازد كه در حیطه‏ى اجتماع و فرهنگ و سیاست‏زندگى او را مى‏سازند، بر آن تأثیر مى‏گذارند یا دگرگونش مى‏كنند. لوكاچ فرق میان موپاسان یا فلوبر را با نویسنده‏اى‏مثل تولستوى در همین مى‏بیند. یعنى آن دو برخلاف تولستوى زندگى فرد را به حیات شخصى‏اش محدود مى‏كنند.رویدادهاى بیرونى هیچ تأثیرى بر زندگى قهرمانان آنها ندارد. به‏عنوان مثال، در داستان »یك زندگى« موپاسان‏سرخوردگى قهرمان داستان را از زندگى زناشویى نشان مى‏دهد اما هیچ نشانى از زندگى سیاسى و اجتماعى كه این‏داستان بر بستر آن مى‏گذرد، مثل انقلاب ژوییه و بازگشت بوربون‏ها و از این قبیل، در این اثر نیست. در مقابل،تولستوى این رابطه‏ى درون و برون را به‏خوبى نشان مى‏دهد. او مثلاً در داستان «مرگ ایوان ایلیچ» صرفاً به این‏نمى‏پردازد كه ایوان ایلیچ بر اثر آگاهى از مرگ به آگاهى از پوچى زندگى‏اش مى‏رسد، بلكه آن عوامل اجتماعى وسیاسى را هم كه در پدید آمدن این پوچى مؤثر بوده‏اند نشان مى‏دهد. به نظر لوكاچ نویسنده‏ى رئالیست باید كلیت‏ابژه‏ها را نشان دهد.
در «رمان تاریخى» لوكاچ به جریانى اشاره مى‏كند كه طى آن انقلاب فرانسه، جنگ‏هاى انقلابى و صعود و سقوط ناپلئون براى اولین‏بار تاریخ را به یك تجربه‏ى توده‏اى تبدیل مى‏كند. این آگاهى جدید تحول‏یافته نویسندگان راواداشت تا درباره‏ى این مسئله تأمل كنند كه جهان معاصر چگونه شكل گرفت. یكى از محصولات این تأمل برفرایندهاى تاریخى، رمان تاریخى بود. محصول دیگر آن البته فلسفه‏ى هگل است كه هنر را به‏عنوان پدیده‏اى تاریخى‏در نظر مى‏گرفت. نظریه‏ى لوكاچ درباره‏ى رمان تاریخى مثل نظریه‏ى هگل درباره‏ى حماسه‏ى كهن و حماسه‏ى مدرن،هنر را به‏عنوان امرى در نظر مى‏گیرد كه از شرایط تاریخى و فرهنگى تأثیر مى‏پذیرد. اما در نظریه‏ى لوكاچ جهان‏حماسه‏ى مدرن، یعنى جهانى كه در رمان تاریخى كلاسیك مجسم مى‏شود، برخلاف نظر هگل جهانى دور از دسترس‏و جدا از جهان واقعى كه نویسنده خود بخشى از آن است، در نظر گرفته نمى‏شود. جهان مجسم در رمان تاریخى‏كلاسیك در عوض پیش‏تاریخ جهان معاصر را نشان مى‏دهد. این امر متضمن رابطه‏اى ضرورى میان جهان داستانىِ‏حماسه‏ى مدرن و جهان واقعى نویسنده است. درست همان طور كه مطابق نظر هگل آنچه را هومر تصویر مى‏كند،پیوندى ضرورى با اجتماع تاریخى دارد كه خود شاعر به آن متعلق است؛ هرچند جهان مورد نظر به گذشته تعلق دارد.در حالى كه این امر پیوندى میان حماسه‏ى مدرن و حماسه‏ى اولیه را نشان مى‏دهد، رمان تاریخى درعین‏حال آگاهى‏تاریخى را از امرى برخوردار مى‏كند كه شاعر حماسه‏پرداز اولیه از آن بى‏بهره بود و بنابراین شرایط تاریخى و فرهنگى‏را نشان مى‏دهد كه نماینده‏ى آن است.
لوكاچ در دوره‏ى پیش‏ماركسى خود جدایى میان فرد و جهان را امرى مسلّم و فسخ‏ناپذیر مى‏دانست كه گویى‏حل‏ناشدنى است. اما در دوره‏ى ماركسى خود این جدایى را امرى گذرا و ناپایدار مى‏داند كه محصول جامعه‏ى‏سرمایه‏دارى است. او در »نظریه‏ى رمان« چنان سخن مى‏گوید كه گویى رمان خود از هستى مستقلى برخوردار است ودوره‏هاى آن نیز تابع شكلى عینى و قطعى‏اند كه رمان‏نویس و قهرمان چاره‏اى جز پیروى از قوانین آن ندارد. در دوره‏ى‏ماركسى هم رمان‏نویس و هم قهرمان نقش فعال‏ترى بر عهده مى‏گیرند. آنها باید بر این جدایى فایق آیند. زیبایى‏شناسى‏ماركسیستى لوكاچ اكنون واجد یك گرانیگاه است: سوسیالیسم. حال لوكاچ مى‏تواند آثار رمانى را از دیدگاهى یگانه‏ببیند. او رمانى را كه به دوره‏ى معاصر مى‏پردازد از این دیدگاه مى‏بیند كه تا چه حد به تجسم آن نیروهایى موفق بوده‏است كه نهایتشان تحقق سوسیالیسم است و رمان تاریخى را از این منظر مى‏بیند كه تا چه حد توانسته است پیش‏تاریخ‏اكنون ما را مجسم كند. به این معنى كه نشان دهد اكنونِ ما ناشى از كدام علل اجتماعى و تاریخى بوده است.
به نظر لوكاچ رمانى كه به دوران معاصر مى‏پردازد رمانى است كه فرایند اضمحلال و فروپاشى یك جامعه را نشان‏مى‏دهد كه بر بستر آن زمینه‏ى پیدایى یك جامعه‏ى جدید و لاجرم جامعه‏ى سوسیالیستى فراهم مى‏شود، و رمان‏تاریخى زمینه‏هاى شكل‏گیرى همین جامعه و چگونگى توسعه و تحول آن را به‏بهاى سركوب جوامعى نشان مى‏دهدكه به‏لحاظ اخلاقى از جامعه‏ى جانشین آنها، یعنى جامعه‏ى سرمایه‏دارى، برتر بودند. اما این جایگزینى، ضرورت‏تاریخ است. نویسنده به‏رغم دیدگاه‏هاى سیاسى‏اش این ضرورت را در رمان‏هاى خود نشان خواهد داد. لوكاچ با این‏تعریف دو مشخصه‏ى عمده در كنار سایر مشخصات براى رمان تاریخى كلاسیك برمى‏شمارد. یكى، صفتِ عمومى‏بودن آن است كه تا حد بسیار زیادى نتیجه‏ى تفسیر لوكاچ است از sittlichkeitیا اخلاق عینى در مقابل moralitat یااخلاق خصوصى نزد هگل. پس قهرمان لوكاچى چه در رمان به‏معنى عام آن و چه در رمان تاریخى باید بیانگر این‏خصال عمومى باشد. در این حالت، قهرمان رمان در پیوند نزدیك با مردم زندگى مى‏كند. او مظهر خواست‏ها و آمال وانتظارات آنهاست و تجسم‏بخش جریان‏هاى اجتماعى است. به این ترتیب، قهرمان رمان تاریخى در واقع خودِ جامعه ‏است و فرد جلوه‏اى از آن و خلاصه و چكیده‏ى آن. او كسى است كه در لحظه‏اى معین ظاهر مى‏شود و همان نفشى رابر عهده مى‏گیرد كه تاریخ بر عهده‏ى »فرد جهان - تاریخى« مى‏گذارد. او خواست‏هاى ناگفته و بیان نشده‏ى مردم راعینیت مى‏بخشد و براى آنها پاسخى روشن مى‏یابد. ویژگى دیگر رمان تاریخى این است كه این رمان به نشان دادن ‏پیش‏تاریخ امروز ما مى‏پردازد؛ یعنى تجسم گذشته‏اى را بر عهده مى‏گیرد كه نتیجه‏ى آن امروز ماست. پس تاریخ یك‏گذشته‏ى بى‏ربط و غریب نیست كه از شرّ ملال زندگى سرمایه‏دارى به آن پناه ببریم و بكوشیم آن را باشكوه و شگفت‏نماییم، كارى كه فلوبر كرد، یا بكوشیم آن را پوششى قرار دهیم براى ایده‏هاى انتزاعى‏مان. حتى اگر این ایده‏ها،ایده‏هاى انسان‏گرایانه ضد فاشیستى باشد؛ چنان كه نویسندگان ضد فاشیست در رمان تاریخى عمل مى‏كنند.
با این تعاریف ممكن است تصور كنیم لوكاچ دارد به نویسندگان حكم مى‏كند كه چگونه بنویسند و درباره‏ى چه‏ بنویسند. شاید تا حدى هم این طور باشد، اما نباید فراموش كنیم كه لوكاچ بیشتر درباره‏ى شكل حرف مى‏زند تادرباره‏ى محتوا. بر این اساس، به نظر مى‏رسد اثر او تا حدى هم یك بوطیقاست. یعنى مى‏خواهد اصول و قواعد یا به‏گفته‏ى خودش كمپوزیسیون رمان تاریخى را توضیح دهد. آنچه براى او مهم است شكل است نه محتوا. او اهمیتى‏نمى‏دهد نویسنده از چه دیدگاه سیاسى و ایدئولوژیكى حمایت مى‏كند. برایش مهم نیست كه نویسنده درباره‏ى‏فرودستان مى‏نویسد یا درباره‏ى فرادستان؛ درباره‏ى كارگران مى‏نویسد یا درباره‏ى بورژواها. به‏عقیده‏ى او ساختار رمان‏ایجاب مى‏كند كه نویسنده قهرمانى را برگزیند كه تیپیك باشد. یعنى درعین‏حال كه واجد خصال فردى و شخصى‏است، نماینده‏ى جریان‏هاى اجتماعى باشد. رویدادى كه براى او رخ مى‏دهد باید یك رویداد میانجى باشد. به‏عنوان‏مثال، اگر در »مرگ ایوان ایلیچ« قهرمان پى مى‏برد زندگى‏اش به‏تمامى هیچ ارزش زیستن نداشته است، این در واقع یك‏زندگى خاص در یك دنیاى خاص است كه همان روسیه‏ى تزارىِ آستانه‏ى انقلاب و روسیه‏ى غرق در بوروكراسى وفساد و از این قبیل است. حال اگر یك نویسنده‏ى مثلاً ترقى‏خواه و سوسیالیست بى‏توجه به این میانجى‏ها مستقیماً به‏سراغ علت‏ها برود و یك‏باره درباره‏ى علت‏هاى اقتصادى و اجتماعى رویدادى داد سخن بدهد، كار او نه رمان كه‏مقاله خواهد بود. یا در مقابل، نویسنده فقط به شرح و توصیف واقعه چنان اقدام كند كه گویى یك عضو بریده شده ازبقیه‏ى اندام جامعه است. در این صورت او حتى اگر یك اعتصاب كارگرى را توصیف كند یا به شرح زندگى یك كارگربپردازد نمى‏تواند نظر مساعد لوكاچ را به خود جلب كند. در مقابل، نویسنده مى‏تواند یك قهرمان غریب و عزلت‏گزیده‏را به‏عنوان شخصیت اصلى داستان خود انتخاب كند كه واجد هیچ صفت دلیرانه‏اى هم نباشد. او مى‏تواند قهرمانى‏شریر و شیطانى را برگزیند؛ مشروط بر این كه زمینه‏هاى اجتماعى غرابت و شرارت او را نشان دهد.
رمان داستان جامعه است و فرد مظهر این جامعه است. از این لحاظ «رمان تاریخى» براى ما مى‏تواند علاوه برچیزهاى دیگر یك تذكر باشد. زمانى رمان و داستان ما یكسره به مردم مشغول بود. نوشتن داستان درباره‏ى محرومان و فرودستان از واجبات بود و همین كافى بود تا نویسنده‏اى با اقبال روبه‏رو شود و، در مقابل، كمتر نویسنده‏اى جرئت‏داشت به زندگى فرادستان بپردازد. امروز، در مقابل، ما با داستانى روبه‏روییم كه در محدوده‏ى بسیار كوچك‏زندگى‏هاى خصوصى رخ مى‏دهد و كم‏تر پیوندى با جامعه‏ى بزرگ‏تر خود دارد. امروز داستان درهاى خود را به روى‏بسیارى از طبقات اجتماعى چه بالا و چه پایین بسته است و نویسنده بیشتر درباره‏ى خود مى‏نویسد. از این لحاظ «رمان تاریخى» حداقل مى‏تواند ما را به‏عنوان نویسنده متوجه مخاطرات این محدود ماندن كند.

ترجمه‏ى این اثر را تقریباً از سال 1382 شروع كردم. تعهد براى انجام كارى - به‏معنایى كه لوكاچ در نظر دارد؛ یعنى‏كارى كه اشتغال خاطر همه‏ى عمر تو یا لااقل بخشى از عمر تو و اصل جهت‏بخش زندگى‏ات باشد و هر چیز دیگرى راتحت‏الشعاع قرار دهد - امرى خطیر است. این كار تعهد نیست، در صورتى كه بخواهى آن را به‏عنوان یك وظیفه‏ى‏ادارى در نظر بگیرى بى‏دغدغه‏ى نان و كارهاى خودت و فرصت‏هاى دیگرى كه باید فراموششان كنى. اما ترجمه‏ى‏لوكاچ صرفاً یك وظیفه‏ى ادارى نبود. لوكاچ با نظرش درباره‏ى آدم پروبلماتیك و شقاق میان جان و جهان، از سویى‏پروبلماتیك مرا جواب مى‏داد یا لااقل معنا مى‏كرد و از طرفى جوابى فراهم مى‏كرد - یا دست‏كم چشم‏اندازى - تابتوانم وضعیتى را كه داستان امروز فارسى در آن قرار دارد بفهمم.
ترجمه‏ى این اثر لوكاچ كارى توان‏فرسا بود. زبان لوكاچ را داشتم از یك زبان دوم، یعنى انگلیسى، به فارسى‏برمى‏گرداندم. خیلى از منابعى كه در متن از آنها نام برده شده به فارسى ترجمه نشده بود و برخى از نویسندگان به‏كل‏ناشناخته بودند. عبارت‏ها و جملاتى بود كه لوكاچ بدون ذكر منبع نقل كرده بود كه نمى‏توانستم اصلشان را پیدا كنم.ایتنرنت در اینجا به یارى‏ام آمد و مى‏توانم بگویم این ترجمه بسیار وام‏دار اینترنت است. بسیارى از رمان‏هایى را كه‏لوكاچ از آنها نام مى‏برد و درباره‏شان بحث مى‏كند در اینترنت یافتم. بسیارى از عبارت‏ها و جملاتى كه معلوم نبود ازكدام كتاب نقل مى‏كند در اینترنت در دسترس بود.اما با همه‏ى اینها سختى كار گاهى طاقت‏فرسا بود. باید براى‏فهمیدن یك عبارت از هگل كل «پدیدارشناسى» را زیر و رو مى‏كردم، یا حتى یافتن یك كلمه‏ى هگل. كلمه‏اى مثلpathos یاdead object . گاهى ناتوانى براى یافتن معادلى براى كلمه‏اى مثل monumental مستأصلم مى‏كرد و زمانى نیافتن‏عبارت maintining individual در متون هگلى.
به هر حال، این كتاب اكنون در اختیار خواننده است. دوستان زیادى در فراهم شدن این كتاب به این صورت كه هست‏به من كمك كرده‏اند. از این میان باید از دوست دیرینم هوشنگ احمدى بگویم كه موجبات آشنایى مرا با »اختران«فراهم كرد و نیز از یاران «زنده‏رود» كه در جلسه‏هاى سه‏شنبه به بخشى از این كتاب گوش دادند و درباره‏اش نظر دادند و نیز از محمد حسین خسروپناه كه بخش‏هاى دیگرى را جداگانه خواند و در بهتر شدن نثر كتاب كمك فراوانى كرد و اززهرا رهایى به‏خاطر توضیح برخى مفاهیم اقتصادى، همچنین از احمد اخوت كه بعضى از عبارت‏هاى گنگ را برایم‏روشن كرد و نیز از سعید اردهالى مدیر »اختران« و همكاران محترمش و نیز باید از زینت بهیان و نوشین بهیان یاد كنم كه‏ لوكاچ و «رمان تاریخى» را با همه‏ى تشویش‏ها و مسائلش وارد زندگى‏شان كردم. به هر حال، «رمان تاریخى» دیگر به‏من تعلق ندارد. اما مسئولیت همه‏ى عیوب و كاستى‏هاى احتمالى‏اش را به عهده مى‏گیرم و از خواننده استدعا دارم آن‏را با دقتى انتقادى بخواند و به این طریق در خلق «رمان تاریخى» شركت كند.