رمان تاریخی ( تجسم کشاکش در حماسه و درام)
The Historical Novel, by Georg Lukacs, translated from German by Hannah and Stanley Mitchell, Pelican Books 3891.
نویسنده
مترجم
نوبت چاپ
مشخصات
قیمت
شابک
موضوع
: گئورگ لوکاچ
: دكتر شاپور بهیان
: اول - 1388
: قطع رقعی - شومیز - 536 صفحه
: 97000 ریال
: 9789642070422
: نقد و تحلیل
كتاب حاضر ترجمه متن انگلیسى با عنوان The Historical Novel, 3891 است.
فهرست مطالب
مقدمهى مترجم فارسى
یادداشت مترجمان انگلیسى
پیشگفتار بر چاپ انگلیسى
مقدمه
فصل یكم: شكل كلاسیك رمان تاریخى
1. زمینههاى اجتماعى و تاریخى پیدایش رمان تاریخى
2. سر والتر اسكات
3. رمان تاریخى كلاسیك در مصاف با رمانتیسم
فصل دوم: رمان تاریخى و درام تاریخى137
1. واقعیتهاى زندگى مبناى تفاوت میان حماسه و درام
2. ویژگى شخصیتپردازى دراماتیك
3. مسئلهى خصلت عمومى
4. تجسم كشاكش در حماسه و درام
5. طرحى از تحول تاریخگرایى در درام و درامنویسى
فصل سوم: رمان تاریخى و بحران رئالیسم بورژوایى
1. تغییر مفهوم تاریخ بعد از انقلاب 1848
2. خصوصى كردن، مدرنسازى و غریبپسندى
3. ناتورالیسم در خدمت نبردِ فرودستان
4. كنراد فردیناند مایر و نوع جدید رمان تاریخى
5. گرایشهاى عام زوال و تأسیس رمان تاریخى
بهعنوان یك ژانر خاص
فصل چهارم: رمان تاریخى و انسانگرایى دموكراتیك
1. ویژگىهاى كلى ادبیات انسانگرایانهى اعتراض در عصر امپریالیسم
2. خصلت عمومى و روح راستین تاریخ
2. شكل زندگینامهاى و مسئلهى «پروبلماتیك» آن
4. رمان تاریخى رومن رولان
5. كاوشهایى در تحول انسانگرایى جدید در رمان تاریخى
نمایه
مقدمهى مترجم فارسى
در «رمان تاریخى» لوكاچ به طرح دیدگاهها و آراى مختلفى دربارهى دورههاى مختلف رمان تاریخى، و به شرح و نقدرمانهاى «نماینده»ى این دورهها و زمینههاى تاریخى - اجتماعى شكلگیرى آنها مىپردازد. لوكاچ ضمناً درمقدمههایى كه بر این كتاب نوشته، روششناسى خود را شرح داده است و چنان كه مىدانیم، در اینجا هم تكیهىاصلى او نه بر محتواى رمانهاى تاریخى بلكه بر شكل و فرم آنهاست. از این رو به نظر او صرف پرداختن به مسائلفرودستان یا صرف بیان مبارزات مبارزان ضدفاشیسم و نفى جباریت هیتلر، لزوماً به آفرینش اثرى والا و ماندگارنمىانجامد.
در این مقدمه قصد ندارم به همهى جوانب كار لوكاچ و مخصوصاً به همهى ابعاد این كتاب بپردازم. به نظر من شالودهىاین كتاب را این نظر مىسازد كه ویژگى و صفت بارز رمان تاریخى «خصلت عمومى» است، كه همان صفت حماسهىكهن به بیان هگل هم هست. بنابراین ابتدا به شرح این ویژگى و بعد به توضیح حماسهى كهن و حماسهى مدرن از نظرهگل خواهم پرداخت.
اصل این ایده را مىتوان در بحثهاى هگل در مورد حماسه در عصر كلاسیك یا به عبارتى دوران یونان باستان یافت.یونان باستان براى متفكران آلمانى همعصر هگل جاذبهاى افسونگر داشت. آنها از سویى با ایدهى روشنگرى ورویكرد آن به سروَرى بر طبیعت و استفادهى فایدهگرانه از آن روبهرو بودند و از طرفى با جنبشهاى رمانتیكى كه اوجآن در جنبش «توفان و تنش» متجلى مىشد؛ جنبشهایى كه هنوز در سوداى وحدت با طبیعت و در هواى جامعهىانداموارِ بىتضاد و تناقضى بودند كه برخى آن را در قرون وسطا مىجستند و برخى در یونان باستان. یونان باستانبهخصوص جهانى را مجسم مىكرد كه در آن میان آزادى و ضرورت، عقلانیت و طبیعت، خرد و احساس، فرد وجامعه، ذات و سوژه تمایزى وجود نداشت. عالىترین تجلى این ایدهآل را هگل در حماسههاى هومرى مىبیند؛جایى كه پهلوانان حماسى با ارادهاى آزاد دست به عمل مىزنند. قانون یا هنجارى كه در برابر آنها قرار بگیرد، وجودندارد؛ چون آنها خود قانونگذارند و تجسم قانون و هنجار. كسى نمىتواند این پهلوانان را به كارى خلاف میل وارادهشان وادار كند. بهعنوان مثال، آگاممنون نمىتواند آخیلوس را وادارد به جنگ بازگردد. در دنیاى حماسه، خدایاندر كنار آدمیانند. جزئى از دنیاى آنانند و میان آنها در رفت و آمدند؛ از این یا آن پهلوان جانبدارى مىكنند و علیه این یاآن پهلوان وارد عمل مىشوند. اخلاقى كه در این جهان حاكم است، «اخلاق عینى» است؛ اخلاقى كه فرد طى آنهنجارها و اصولى را رعایت مىكند كه زندگى جمعى آنها را نهاده است و تفاونى میان ارادهى فردى و خواست جمعىوجود ندارد. در نتیجه، فردى كه در این جهان زندگى مىكند فرد خودفرمان و خودمختارى است كه مسئول هر عملخود است؛ چه به نتایج این عمل اشراف داشته باشد چه از آن بىاطلاع باشد. ادیپ وقتى پدر را مىكشد و با مادرمىآمیزد، هیچ اطلاعى از هویت پدر و مادر خود ندارد، با این همه خود را كور مىكند. به نظر هگل این رفتار یا اینعقوبت براى ما مدرنها دركناپذیر است، چرا كه در اینجا فرد هنوز میان ارادهى خود و سرنوشتى كه بر او حاكم استتفاوتى نمىبیند. اما تفاوت و تمایز امرى ناگزیر است. مطلق در سیر خود به سوى خود آگاهى، بهناچار تناقض را درخود مىیابد و از حالت سحرآمیز استغراق در كلیت به مرحلهاى مىرسد كه شكاف و شقاق صفت اصلى آن است.این مرحلهى گذار قرین است با زوال دولتشهرهاى یونانى و نظام قبیلهاى رومى. هگل در تبیین این زوال از نظراتمورخ انگلیسى ادوارد گیبون در «صعود و سقوط امپراتورى روم» استفاده مىكند كه بهگفتهى ژان هیپولیت تبیینچندان قرص و محكمى نیست. به هر حال، تصور هگل و نسل او از یونان باستان تصورى از یك كمونته یا جماعتاست و هگل مثل خیلى از همنسلهاى خود آن را در مقابل جامعه یا سوسیته قرار مىدهد. آدم كمونته به بیان هگلسیتواین یا شهروند است و آدم جامعه، بورژوا. شهروند جزئى است از یك كل. او مظهر كل است. بنابراین خصوصیتیا كاراكتر او كاراكترى عمومى است. در مقابل، در جامعه با آدمى روبهروییم جزئىنگر كه به دنبال منافع فردى و خاصخود است. این آدم، آدمى خصوصى است. آدمى است فاقد پیوند با كلیت اجتماعى كه در آن مىزید.
طرح مفاهیم جماعت و جامعه یا گماینشافت و گزلشافت، شأن و منزلت و قرارداد، همبستگى مكانیكى و ارگانیكى،گروههاى رسمى و غیررسمى، گروههاى نخستین و دومین، اقتدار سنتى و اقتدار دیوانسالارى، گروه مبتنى بر پایگاه وگروه مبتنى بر طبقه، فرهنگ عینى و فرهنگ ذهنى و مفاهیمى دو قطبى از این قبیل، همه، از جمله ایدههایى هستند كهجامعهشناسان كلاسیكى چون ماركس و وبر و دوركیم و زیمل و تونیس را به خود مشغول داشت و لزوماً واكنشى بودبراى فهم همین شقاق برخاسته از وضعیتى كه طى آن جامعهى كهن در برابر جامعهى مدرن از هم مىپاشید و هگل بهزبان فلسفى خاص خود آن را به بیان درآورده بود.
این فروپاشى به بیان هگل با پیدایش فرد خصوصى قرین است. به نظر او ریشهى آن را باید در پیدایش ادیان ایجابى یاپوزیتیو و وحیانى جست. ادیانى كه قانون و هنجار را همچون امورى جدا از انسان در برابر او قرار مىدهند. انسان دراین مرحله شروع مىكند به درك فاصله میان خود و خدا، خود و جامعه، ذهن و عین، جزء و كل، اخلاق عینى واخلاق ذهنى. در نتیجهى این شكست و شقاق، حماسه و روح حماسى و خصلت كلى یا عمومى نیز رو به زوالمىگذارد. حماسه روح كلى جهان كلاسیك را مجسم مىكرد. اكنون این روح از بین رفته است. بنابراین، شكل مناسبىكه بتواند روح دوران جدید یعنى خصلت خصوصى را مجسم كند، رمان است. بهگفتهى هگل: «رمان حماسهىجامعهى بورژوایى» است. رمان بیان جامعهاى است مركب از اجزایى كه اتموار در كنار هم قرار گرفتهاند و فاقد هرگونهپیوند انداموار با همدیگرند. آنها برخلاف آدمهاى عصر حماسه در بند كلیت نیستند و در سوداى خواستهاى فردىو شخصى خود مىپویند.
به عقیدهى هگل آنچه در حماسه نمودار مىشود حالت عمومى و شاعرانهى آغازین جهان است كه حماسهىراستین از دل آن برمىخیزد. رمان بهمعناى جدید آن از نظر هگل، مستلزم جامعهاى است كه بهصورت نثرگونه (غیرشاعرانه) سازماندهى شده است و قهرمان رمان در درون چنین جامعهاى است كه به جستجو برمىخیزد تا حقوقاز دست رفتهى شعر را به آن بازگرداند. در جهان رمان بهگفتهى هگل ما با تضاد شعر قلب و نثر مناسبات اجتماعىروبهروییم. این كشمكش یا با تراژدى حل مىشود یا سرانجام به سازش و سازگارى با سازمان جامعه و ملال آن به پایانمىرسد. قهرمان رمان در دروان جدید براى تحقق آرمانها و خواستهاى خود دست به عمل مىزند. تن به مبارزهمىدهد. اما بهگفتهى هگل این پیكارها چیزى جز سالهاى كارآموزى نیست. یعنى سالهایى كه قهرمان سرانجامشیطنتهاى شباب را پشت سر مىگذارد و آرزوها و خواستهایش را با نظم مستقر منطبق مىكند. او سرانجام با دخترمقدر ازدواج مىكند و به آدم مبتذلى از قماش بقیهى بىمایگان تبدیل مىشود. همسرش خانه را اداره مىكند، بچههاسروكلهشان پیدا مىشود و آفریدهى سخت محبوب كه در آغاز دلبرى بىهمتا و فرشتهوار بود، بهسان زنان دیگردرمىآید. شغل مایهى زحمت و ناخشنودى است. زندگى خانوادگى به شكنجهاى تبدیل مىشود و این آدم در یكى ازروزها مانند دیگران با سردرد از خواب برمىخیزد.
لوكاچ حتى در دورهى ماركسیستىاش، بهطور كلى به دیدگاههاى هگل در مورد حماسه و رمان پایبند مىماند. دركتاب «نظریهى رمان» شقاق میان قهرمان و جهانى را كه در آن به سر مىبرد به سه شكل ترسیم مىكند و نحوهىبرخورد این فرد با جهانش سرنوشت او را رقم مىزند.
در شكل اول، فرد نگرش محدودى نسبت به واقعیت دارد و بر این تصور است كه مىتواند واقعیت را مطابقخواستها و امیال خود بسازد. او سرانجام شكست مىخورد. نمونهى آن دن كیشوت است. در شكل دوم آگاهىقهرمان فراتر از محدودیتهاى واقعیت اجتماعى است و فرد نمىتواند با قواعد و قوانین این واقعیت سازگار شود و ازآنجا كه توان تغییر این واقعیت را ندارد، به انفعال و خیالپردازى مىگراید. لوكاچ فردریك مونرو قهرمان «تربیتاحساسات» فلوبر را از گونهى قهرمانان نوع دوم مىداند. نوع سوم رمان آموزشى است كه تركیبى است از این دو نوع رمان. در اینجا قهرمان سرشت شقاق میان خود و جهان را مىپذیرد، اما ضمناً به امكانناپذیرى رفع آن نیز وقوف مىیابد. لوكاچ ویلهلم مایستر گوته را از نوع سوم مىداند.
لوكاچ در این دوره همچون شیلر اعتقاد داشت كه این شقاق تفاوتى است میان وظیفه و جبر جهان واقعى. این شقاقدر تراژدى هم وجود دارد. در تراژدى ذات قهرمان و جبر سرنوشت از سرشتى كاملاً متفاوتاند. در نتیجه، هیچ گونهسازشى بین آنها ممكن نیست صورت بگیرد. در حماسه، برعكس، هیچ شقاقى وجود ندارد. او همانند هگل و شیلر،فرهنگ كلاسیك یونان را چونان كلیتى در نظر مىگیرد كه این شقاق هنوز در آن به وجود نیامده است. آغاز نوستالژیك»نظریهى رمان« نیز به همین دوران اشاره مىكند. دورانى كه لوكاچ آنها را تمدنهاى منسجم مىنامد «دورانهایىهستند كه آسمان پرستاره نقشهى تمام راههاى ممكن است. دورانهایى كه راههایش با نور ستارگان روشن مىشود.» شكل ادبى خاص این عصر، شعر حماسى است؛ یعنى شعر هومر و هزیود. در این جهان تضادى بین وظیفه و واقعیت، هنر و هستى دنیوى، فرد و اجتماع و سرانجام بین روح انسان و جهانى كه روح خویشتن را در آن بازمىیابد دركار نیست. لوكاچ نیز چون هگل عقیده دارد رمان نیز نوعى حماسه است. اما حماسهى جهان مدرن. حماسه همسنگى و قیاسپذیرى انسان و جهان را نشان داده بود. جهان رمان جهان شىءشدهى نظام قراردادها و عرفها است. انسانمدرن نمىتواند خود را در آن بیان كند. ذات درون زندگى حضور ندارد. ذات همچون فرمانى اخلاقى در جان قهرمان مأوا گرفته است و قهرمان در تقابل با جامعهاى است كه معناى خود را از دست داده است. خود آرمانهاى قهرمان نیزانتزاعى و كاذباند. «لیكن قهرمان دستكم درگیر جستوجوى كلیت پنهان زندگى است. كلیتى كه در آن آدمى وجهان از هم بیگانه نیستند.» قهرمان در تعارض با جهان زندگى مىكند و بزرگى او در همین است. اما این آرمانها اگرچهكاذباند، دستكم مىتوانند نارسایى و نابسندگى واقعیت موجود را برملا كنند. این آرمانها بیانگر اشتیاق نوستالژیك آدمى براى عصرىاند كه در آن كلیت بهنحوى بىمیانجى در زندگى حضور دارد. لوكاچ در دورهى ماركسیستىاش، باستایش از فلسفهى كلاسیك آلمان از لحاظ شناخت پیوند میان جامعهى بورژوایى و شكل رمان، كوتاهى نمىكند.به گفتهى او، هگل بود كه دریافت جامعهى سرمایهدارى وحدت ذاتى انسان و جهان را از بین مىبرد. در اینجا دیگرفرد نمایندهى كل نیست. كل بنا به عقیدهى هگل بهشكل مناسبات قدرتى ظاهر مىشود كه دولت مجرى آن است.انسانهاى جدید، هدفهایى مىجویند كه مغایر است با هدفهاى كل. به عقیدهى لوكاچ، هرچند هگل مىپذیرد «تباهى سرمایهدارى براى هنر زیانآور است» اما محتواى رمان را آشتى با واقعیت مىداند. اگرچه نباید فراموش كرد كهخود لوكاچ نیز در «نظریهى رمان» بر چنین آشتى و سازشى میان قهرمان و واقعیت تأكید مىكند مخصوصاً در رمان نوعسوم، یعنى رمان آموزشى.
هگل در «پدیدارشناسى روح» به تحلیل «برادرزادهى رامو» اثر دنى دیدرو مىپردازد. در اینجا با قهرمانى روبهروییم كهنمونهیى است از آدم طفیلى قرن هجدهم در جامعهى فرانسوى. اما این قهرمان، وجودى دوپاره میان آگاهى والا وآگاهى پست است. او مىداند در جامعهاى كه «ملاكش طلا است، روح نسبت به خود غریبه مىشود و هر چیزى در واقع عكس آن است كه مىنماید». آنچه فرد انجام مىدهد براى خاطر خود در مقام شخص است. او پاسخگوى كردارخودش است نه پاسخگوى كل جوهرى كه به آن تعلق دارد. در چنین جامعهاى هیچ چیز جدى نیست و هر كارىنمایى است از دروغ و ریا. هگل این حالت روحى را حاكم بر دورانى مىداند در حال زوال؛ نوعى پایان فرهنگ. اینحالت نشانهى آن است كه جامعه جوهریت خود را از دست داده است. حالت گسیختگى موجود در «برادرزادهىرامو» بیانگر عدم انسجام فرهنگ یك دورهى معین است. براى به دست آوردن پاكى محض از دست رفته باید دوبارهبه امر فىنفسه و جوهر كلى بازگشت. ولى چنین كارى بهعینه مقدور نیست. براى گریز از این وضع یا باید به تعقلمحض بازگشت یا به ایمان خالص.
لوكاچ براى نظریهپردازان بورژوا راه چارهاى نمىبیند جز اینكه یا به پیروى از الگوى رمانتیكى دورهى قهرمانى،اسطوره یا شعر بشر اولیه را ستایش كنند و در نتیجه براى خروج از تباهى انسان كه سرمایهدارى آن را به وجود آوردهاست، به گذشته برگردند (شلینگ) یا برعكس، تضاد تحملناپذیر جامعهى سرمایهدارى را به شكل رایجى از آشتىبكشانند. لوكاچ مىگوید فلسفهى كلاسیك آلمان از این پیشتر نمىآید. یعنى نمىتواند تضاد بنیادینى را دریابد كهجامعهى سرمایهدارى موجد آن است. تضاد میان شیوهى اجتماعى تولید و مالكیت خصوصى. بهگمان لوكاچ، هگلفقط توانست این تضاد را پیشبینى كند. او دریافت كه «این خصلت مترقى كه تولید و جامعه را از بنیاد دگرگون مىكند،از ژرفترین تباهى انسان نیز كه خود بهضرورت مىآفریند، جدایىناپذیر است». پیداست كه این نقد متوجه خودلوكاچ نیز هست. یعنى لوكاچ در دورهى ماركسیستى از لوكاچ در دورهى پیشماركسیستىاش انتقاد مىكند. با این حال،لوكاچ در هر دو دورهاش، دستكم در دو چیز تغییر نمىكند. یكى نفرت رمانتیكش از دوران مدرن و این نفرت را درآثار ماركسیستىاش حفظ مىكند. بهعنوان مثال، در «معناى رئالیسم معاصر»، در «رمان تاریخى». نیز این امر كه میانجان قهرمان و سرشت جهان، بهرغم اختلافشان پیوندى وجود دارد. رمان شرح فراق است. شرح دور ماندن از خانهاست. شرح بىخانمانى استعلایى فرد است. هم جان تباه است و هم جهان. اما هردو از یك سرشتاند. رمان این رانشان مىدهد.
لوكاچ در این دورهى ماركسیستىاش با اینكه همچنان به بینشهاى هگل دربارهى حماسه و رمان بهطور كلى وفاداراست، دیدگاهى دیگر دربارهى رمان و قهرمان آن اتخاذ مىكند.
لوكاچ در این دوره فاصلهى میان فرد و جهان را رد مىكند و آن را این بار امرى گذرا و موقتى قلمداد مىكند كه ناشى ازغلبهى شیوهى تولید سرمایهدارى و بیگانگى ناشى از آن است. در نتیجه، او در مقام كسى كه به ماركسیسم گرویدهاست بنا را بر این مىگذارد كه انسان موجودى است جامع و هنگام بررسى او باید همهى ابعاد وجودش را اعم ازاجتماعى، سیاسى، زیستى، اقتصادى و از این قبیل در نظر گرفت و فروكاستن وجود او به یكى از این ابعاد كار اشتباهىاست. عامل این فروكاهى سرمایهدارى است. ایدئولوگها و نویسندگان و متفكران بورژوازى هم در واقع كارشانتكرار همان عملى است كه خود سرمایهدارى در جهان واقعى انجام داده است. سرمایهدارى انسان را به موجودىتكهپاره تقسیم كرده است و وحدت راستین او را از بین برده است و باعث تقسیم كارى بیگانهكننده شده است. ازطرف دیگر، نویسنده و متفكر را هم به یك موجود متخصص تبدیل كرده كه كارش توصیف هر پدیده است آن سان كههست، بهعنوان امرى یگانه و منحصربهفرد كه هیچ ربطى با جهان اطرافش ندارد. از اینجاست كه در صحنه ادبیات یاناتورالیسم شكل مىگیرد كه هر پدیده را چنان بهتفصیل توصیف مىكند كه هیچ چیز آن را از قلم نمىاندازد، اما ضمناًنشان نمىدهد كه این پدیده چه ربطى با جهان اطرافش دارد؛ یا تحت تسلط روانشاسىگرایى قرار مىگیرد كه طى آننویسنده به بیان حالات ذهنى و عاطفى قهرمانان خود اكتفا مىكند و باز از بیان پیوند آنها را با جهان بیرون عاجزمىماند. پس مسئلهى مركزى و اصلى در زییایىشناسى ماركسیستى این است كه آیا یك نویسنده توانسته است انسانرا در همهى ابعادش مجسم كند یا نه. سوآل زیبایىشناسى ماركسیستى را مىتوان این دانست: نویسندهى تیپیك قرننوزدهم بالزاك است یا فلوبر؟ به عبارت دیگر، آیا رئالیسم ارجح است یا ناتورالیسم؟ بهگمان لوكاچ این سوآل یكمسئلهى صرف زیبایىشناختى نیست، بلكه مسئلهاى تاریخى و اجتماعى است. نویسنده و سبكى بزرگ است كهفاصلهى میان انسان و جامعهاش را از میان برداشته است. مسلم است كه این بالزاك است كه از نظر لوكاچ بزرگتر ازفلوبر است. لوكاچ با این ترجیح تكلیف خود را با گذشتهى خود هم معلوم مىكند. او در گذشته فلوبر را بزرگترمىداشته است. در همین كتاب نیز همه جا از او به احترام یاد مىكند. اما در دورهى متأخر فكرىاش، به راهنمایىماركسیسم درمىیابد كه افق فكرى كه فلوبر ترسیم مىكند تاریكى مهلكى است كه، با این حال، برخلاف تصور خودفلوبر، نمىتواند نهایت كار باشد و این تاریكى هرچند طولانى هم باشد باز در نهایت رو به روشنایى دارد.
اكنون وظیفهاى كه منتقد زیبایىشناس ماركسیست بر عهده دارد این است كه مسیر پیشرفتى را نشان دهد كه بشر ازابتدا تا كنون پیموده است و با این كار نشان دهد كه گذشتگان نیز در ترسیم این مسیر سهم عمدهاى داشتهاند. وظیفهىاو این است كه نشان دهد برخلاف بسیارى تبلیغات، ماركسیسم با آثار نویسندگان بزرگ كلاسیك دشمنى ندارد و آنهارا بهعنوان میراثى در نظر گیرد كه انسان را بهصورتى كلى ترسیم كردهاند. بهگفتهى او، فلسفهى تاریخ ماركسیسم انسانرا بهعنوان یك كل در نظر مىگیرد و مىكوشد روابط و قوانین پنهان حاكم بر انسان و جامعه را نشان دهد. از این روموضوع انسانباورى پرولترى بازسازى تمامى شخصیت انسانى و نجات او از دگردیسى و قطعه قطعه شدن است كهجامعهى طبقاتى در معرض آن بوده است. این چشماندازهاى نظرى و عملى پلى به گذشتههاى كلاسیك مىزند و درهمان حال كلاسیكهاى تازهاى را در كشاكش مبارزهى ادبى كشف مىكند؛ یونانیان، دانته، شكسپیر، گوته، بالزاك،همهى اینها، تصویر دقیقى از دورانهاى بزرگ تكامل آدمى رسم كردهاند و در میدان جنگ ایدئولوژیك پیشقراولاند.
به این ترتیب، گذشته هم در عرصهى حیات اجتماعى و هم در عرصهى حیات ادبى با انسان امروز در پیوند است. درواقع اگر انسان موجودى جامع است دیگر نمىتوان میان امروز و دیروز یا فردایش فاصلهى قاطعى رسم كرد.نویسندگان گذشته همان قدر در رهاسازى انسان سهم دارند كه نویسندگان امروز. آنها انسان را در كشمكشها و دربحرانهاى سخت زندگىاش ترسیم كردهاند و همهجا نشان دادهاند كه انسان در هر موردى در پیوند با زمینههاىاجتماعى و سیاسى و تاریخى خود دست به عمل مىزند. تنها در دوران كنونى است كه شقاقى میان انسان و دنیاىاطرافش رخ داده است و تنها نویسندگان متعهد رئالیست بودهاند كه فریب نخوردهاند و این شقاق را نهایت كار ندانستهاند.
لوكاچ از هگل نقل مىكند كه پیدایش جامعهى جدید تأثیر مخربى بر هنر و بهویژه ادبیات حماسى داشته است. درادبیات حماسى - و حتماً در جامعهاى كه این ادبیات آن را مجسم مىكرد - هر شىء و وسیلهاى پیوندى حیاتى باانسان داشت. هیچ كدام وسایلى بى روح یا ابزارى مرده نبودند. انسان در اشیایى كه به كار مىگرفت تمام وجود خود راحس مىكرد. امروز تولید ماشینى آن زمینهاى را كه حماسه بر مبناى آن شكل مىگرفت نابود كرده است. لوكاچ با اینعقیدهى هگل موافق است كه خصلت ساخته و پرداخته و مكانیكى جهان سرمایهدارى هنر را به آستانهى تباهىكشانده است ولى با هگل موافق نیست كه این پایان كار باشد. او این امر را فقط یك گرایش مىداند. امرى موقتى كههرچند مبارزه با آن سخت است اما ناممكن نیست، و نویسندگان امروز با این كه وظیفهى دشوارترى بر عهده دارند امامىتوانند دست به ابداع بزنند و آن جنبههایى را كه تاكنون از كلیت وجود انسانى ناشناخته بوده است حتى در همینجامعهى سرمایهدارى نشان دهند. او در این مورد »رابینسون كروزو« را مثال مىزند. دفو در این اثر توانست كلیهى ابزارلازم را براى برآوردن نیازهاى انسان فراهم آورد و بهمدد رابطهاى كه بین انسان و محیط اطرافش برقرار مىكند داستانىجذاب بنویسد. این رمان كه ماجرایى منحصربهفرد را نشان مىدهد، درعینحال جهتى را مىنماید كه هرگاه نویسندهبخواهد در برابر چیرگى واقیعت ملالآور سرمایهدارى مقاومت كند، مىتواند در طریق آن حركت كند. نمونهى «رابینسون كروزو» نشان مىدهد كه مبارزه علیه نثر واقعیت سرمایهدارى تنها زمانى ممكن است موفق باشد كهنویسنده دست به خلق موقعیتهایى بزند كه امكان وجود آنها ممتنع نباشد (اگر چه هرگز در واقعیت رخ نداده باشد) و پس از تعیین این موقعیتها بگذارد قهرمانانش آزادانه رشد یابند و شكل بگیرند.
به عقیدهى لوكاچ، نویسندهى رمان باید همان قاعدهاى را رعایت كند كه حماسهپرداز عصر كهن در نظر هگل رعایتمىكرد. او باید كلیت ابژهها را مجسم كند. در واقع، او هم باید انسان را در كلیت خود نشان دهد و هم جهان او را در اینكلیت. به این معنى كه باید هنگام تجسم شخصیت خاص هر فرد به آن ابعادى از وجود او بپردازد كه درعینحالجنبهى كلى و عام هم دارند و از طرف دیگر به تجسم كلیهى ابعادى بپردازد كه در حیطهى اجتماع و فرهنگ و سیاستزندگى او را مىسازند، بر آن تأثیر مىگذارند یا دگرگونش مىكنند. لوكاچ فرق میان موپاسان یا فلوبر را با نویسندهاىمثل تولستوى در همین مىبیند. یعنى آن دو برخلاف تولستوى زندگى فرد را به حیات شخصىاش محدود مىكنند.رویدادهاى بیرونى هیچ تأثیرى بر زندگى قهرمانان آنها ندارد. بهعنوان مثال، در داستان »یك زندگى« موپاسانسرخوردگى قهرمان داستان را از زندگى زناشویى نشان مىدهد اما هیچ نشانى از زندگى سیاسى و اجتماعى كه اینداستان بر بستر آن مىگذرد، مثل انقلاب ژوییه و بازگشت بوربونها و از این قبیل، در این اثر نیست. در مقابل،تولستوى این رابطهى درون و برون را بهخوبى نشان مىدهد. او مثلاً در داستان «مرگ ایوان ایلیچ» صرفاً به ایننمىپردازد كه ایوان ایلیچ بر اثر آگاهى از مرگ به آگاهى از پوچى زندگىاش مىرسد، بلكه آن عوامل اجتماعى وسیاسى را هم كه در پدید آمدن این پوچى مؤثر بودهاند نشان مىدهد. به نظر لوكاچ نویسندهى رئالیست باید كلیتابژهها را نشان دهد.
در «رمان تاریخى» لوكاچ به جریانى اشاره مىكند كه طى آن انقلاب فرانسه، جنگهاى انقلابى و صعود و سقوط ناپلئون براى اولینبار تاریخ را به یك تجربهى تودهاى تبدیل مىكند. این آگاهى جدید تحولیافته نویسندگان راواداشت تا دربارهى این مسئله تأمل كنند كه جهان معاصر چگونه شكل گرفت. یكى از محصولات این تأمل برفرایندهاى تاریخى، رمان تاریخى بود. محصول دیگر آن البته فلسفهى هگل است كه هنر را بهعنوان پدیدهاى تاریخىدر نظر مىگرفت. نظریهى لوكاچ دربارهى رمان تاریخى مثل نظریهى هگل دربارهى حماسهى كهن و حماسهى مدرن،هنر را بهعنوان امرى در نظر مىگیرد كه از شرایط تاریخى و فرهنگى تأثیر مىپذیرد. اما در نظریهى لوكاچ جهانحماسهى مدرن، یعنى جهانى كه در رمان تاریخى كلاسیك مجسم مىشود، برخلاف نظر هگل جهانى دور از دسترسو جدا از جهان واقعى كه نویسنده خود بخشى از آن است، در نظر گرفته نمىشود. جهان مجسم در رمان تاریخىكلاسیك در عوض پیشتاریخ جهان معاصر را نشان مىدهد. این امر متضمن رابطهاى ضرورى میان جهان داستانىِحماسهى مدرن و جهان واقعى نویسنده است. درست همان طور كه مطابق نظر هگل آنچه را هومر تصویر مىكند،پیوندى ضرورى با اجتماع تاریخى دارد كه خود شاعر به آن متعلق است؛ هرچند جهان مورد نظر به گذشته تعلق دارد.در حالى كه این امر پیوندى میان حماسهى مدرن و حماسهى اولیه را نشان مىدهد، رمان تاریخى درعینحال آگاهىتاریخى را از امرى برخوردار مىكند كه شاعر حماسهپرداز اولیه از آن بىبهره بود و بنابراین شرایط تاریخى و فرهنگىرا نشان مىدهد كه نمایندهى آن است.
لوكاچ در دورهى پیشماركسى خود جدایى میان فرد و جهان را امرى مسلّم و فسخناپذیر مىدانست كه گویىحلناشدنى است. اما در دورهى ماركسى خود این جدایى را امرى گذرا و ناپایدار مىداند كه محصول جامعهىسرمایهدارى است. او در »نظریهى رمان« چنان سخن مىگوید كه گویى رمان خود از هستى مستقلى برخوردار است ودورههاى آن نیز تابع شكلى عینى و قطعىاند كه رماننویس و قهرمان چارهاى جز پیروى از قوانین آن ندارد. در دورهىماركسى هم رماننویس و هم قهرمان نقش فعالترى بر عهده مىگیرند. آنها باید بر این جدایى فایق آیند. زیبایىشناسىماركسیستى لوكاچ اكنون واجد یك گرانیگاه است: سوسیالیسم. حال لوكاچ مىتواند آثار رمانى را از دیدگاهى یگانهببیند. او رمانى را كه به دورهى معاصر مىپردازد از این دیدگاه مىبیند كه تا چه حد به تجسم آن نیروهایى موفق بودهاست كه نهایتشان تحقق سوسیالیسم است و رمان تاریخى را از این منظر مىبیند كه تا چه حد توانسته است پیشتاریخاكنون ما را مجسم كند. به این معنى كه نشان دهد اكنونِ ما ناشى از كدام علل اجتماعى و تاریخى بوده است.
به نظر لوكاچ رمانى كه به دوران معاصر مىپردازد رمانى است كه فرایند اضمحلال و فروپاشى یك جامعه را نشانمىدهد كه بر بستر آن زمینهى پیدایى یك جامعهى جدید و لاجرم جامعهى سوسیالیستى فراهم مىشود، و رمانتاریخى زمینههاى شكلگیرى همین جامعه و چگونگى توسعه و تحول آن را بهبهاى سركوب جوامعى نشان مىدهدكه بهلحاظ اخلاقى از جامعهى جانشین آنها، یعنى جامعهى سرمایهدارى، برتر بودند. اما این جایگزینى، ضرورتتاریخ است. نویسنده بهرغم دیدگاههاى سیاسىاش این ضرورت را در رمانهاى خود نشان خواهد داد. لوكاچ با اینتعریف دو مشخصهى عمده در كنار سایر مشخصات براى رمان تاریخى كلاسیك برمىشمارد. یكى، صفتِ عمومىبودن آن است كه تا حد بسیار زیادى نتیجهى تفسیر لوكاچ است از sittlichkeitیا اخلاق عینى در مقابل moralitat یااخلاق خصوصى نزد هگل. پس قهرمان لوكاچى چه در رمان بهمعنى عام آن و چه در رمان تاریخى باید بیانگر اینخصال عمومى باشد. در این حالت، قهرمان رمان در پیوند نزدیك با مردم زندگى مىكند. او مظهر خواستها و آمال وانتظارات آنهاست و تجسمبخش جریانهاى اجتماعى است. به این ترتیب، قهرمان رمان تاریخى در واقع خودِ جامعه است و فرد جلوهاى از آن و خلاصه و چكیدهى آن. او كسى است كه در لحظهاى معین ظاهر مىشود و همان نفشى رابر عهده مىگیرد كه تاریخ بر عهدهى »فرد جهان - تاریخى« مىگذارد. او خواستهاى ناگفته و بیان نشدهى مردم راعینیت مىبخشد و براى آنها پاسخى روشن مىیابد. ویژگى دیگر رمان تاریخى این است كه این رمان به نشان دادن پیشتاریخ امروز ما مىپردازد؛ یعنى تجسم گذشتهاى را بر عهده مىگیرد كه نتیجهى آن امروز ماست. پس تاریخ یكگذشتهى بىربط و غریب نیست كه از شرّ ملال زندگى سرمایهدارى به آن پناه ببریم و بكوشیم آن را باشكوه و شگفتنماییم، كارى كه فلوبر كرد، یا بكوشیم آن را پوششى قرار دهیم براى ایدههاى انتزاعىمان. حتى اگر این ایدهها،ایدههاى انسانگرایانه ضد فاشیستى باشد؛ چنان كه نویسندگان ضد فاشیست در رمان تاریخى عمل مىكنند.
با این تعاریف ممكن است تصور كنیم لوكاچ دارد به نویسندگان حكم مىكند كه چگونه بنویسند و دربارهى چه بنویسند. شاید تا حدى هم این طور باشد، اما نباید فراموش كنیم كه لوكاچ بیشتر دربارهى شكل حرف مىزند تادربارهى محتوا. بر این اساس، به نظر مىرسد اثر او تا حدى هم یك بوطیقاست. یعنى مىخواهد اصول و قواعد یا بهگفتهى خودش كمپوزیسیون رمان تاریخى را توضیح دهد. آنچه براى او مهم است شكل است نه محتوا. او اهمیتىنمىدهد نویسنده از چه دیدگاه سیاسى و ایدئولوژیكى حمایت مىكند. برایش مهم نیست كه نویسنده دربارهىفرودستان مىنویسد یا دربارهى فرادستان؛ دربارهى كارگران مىنویسد یا دربارهى بورژواها. بهعقیدهى او ساختار رمانایجاب مىكند كه نویسنده قهرمانى را برگزیند كه تیپیك باشد. یعنى درعینحال كه واجد خصال فردى و شخصىاست، نمایندهى جریانهاى اجتماعى باشد. رویدادى كه براى او رخ مىدهد باید یك رویداد میانجى باشد. بهعنوانمثال، اگر در »مرگ ایوان ایلیچ« قهرمان پى مىبرد زندگىاش بهتمامى هیچ ارزش زیستن نداشته است، این در واقع یكزندگى خاص در یك دنیاى خاص است كه همان روسیهى تزارىِ آستانهى انقلاب و روسیهى غرق در بوروكراسى وفساد و از این قبیل است. حال اگر یك نویسندهى مثلاً ترقىخواه و سوسیالیست بىتوجه به این میانجىها مستقیماً بهسراغ علتها برود و یكباره دربارهى علتهاى اقتصادى و اجتماعى رویدادى داد سخن بدهد، كار او نه رمان كهمقاله خواهد بود. یا در مقابل، نویسنده فقط به شرح و توصیف واقعه چنان اقدام كند كه گویى یك عضو بریده شده ازبقیهى اندام جامعه است. در این صورت او حتى اگر یك اعتصاب كارگرى را توصیف كند یا به شرح زندگى یك كارگربپردازد نمىتواند نظر مساعد لوكاچ را به خود جلب كند. در مقابل، نویسنده مىتواند یك قهرمان غریب و عزلتگزیدهرا بهعنوان شخصیت اصلى داستان خود انتخاب كند كه واجد هیچ صفت دلیرانهاى هم نباشد. او مىتواند قهرمانىشریر و شیطانى را برگزیند؛ مشروط بر این كه زمینههاى اجتماعى غرابت و شرارت او را نشان دهد.
رمان داستان جامعه است و فرد مظهر این جامعه است. از این لحاظ «رمان تاریخى» براى ما مىتواند علاوه برچیزهاى دیگر یك تذكر باشد. زمانى رمان و داستان ما یكسره به مردم مشغول بود. نوشتن داستان دربارهى محرومان و فرودستان از واجبات بود و همین كافى بود تا نویسندهاى با اقبال روبهرو شود و، در مقابل، كمتر نویسندهاى جرئتداشت به زندگى فرادستان بپردازد. امروز، در مقابل، ما با داستانى روبهروییم كه در محدودهى بسیار كوچكزندگىهاى خصوصى رخ مىدهد و كمتر پیوندى با جامعهى بزرگتر خود دارد. امروز داستان درهاى خود را به روىبسیارى از طبقات اجتماعى چه بالا و چه پایین بسته است و نویسنده بیشتر دربارهى خود مىنویسد. از این لحاظ «رمان تاریخى» حداقل مىتواند ما را بهعنوان نویسنده متوجه مخاطرات این محدود ماندن كند.
ترجمهى این اثر را تقریباً از سال 1382 شروع كردم. تعهد براى انجام كارى - بهمعنایى كه لوكاچ در نظر دارد؛ یعنىكارى كه اشتغال خاطر همهى عمر تو یا لااقل بخشى از عمر تو و اصل جهتبخش زندگىات باشد و هر چیز دیگرى راتحتالشعاع قرار دهد - امرى خطیر است. این كار تعهد نیست، در صورتى كه بخواهى آن را بهعنوان یك وظیفهىادارى در نظر بگیرى بىدغدغهى نان و كارهاى خودت و فرصتهاى دیگرى كه باید فراموششان كنى. اما ترجمهىلوكاچ صرفاً یك وظیفهى ادارى نبود. لوكاچ با نظرش دربارهى آدم پروبلماتیك و شقاق میان جان و جهان، از سویىپروبلماتیك مرا جواب مىداد یا لااقل معنا مىكرد و از طرفى جوابى فراهم مىكرد - یا دستكم چشماندازى - تابتوانم وضعیتى را كه داستان امروز فارسى در آن قرار دارد بفهمم.
ترجمهى این اثر لوكاچ كارى توانفرسا بود. زبان لوكاچ را داشتم از یك زبان دوم، یعنى انگلیسى، به فارسىبرمىگرداندم. خیلى از منابعى كه در متن از آنها نام برده شده به فارسى ترجمه نشده بود و برخى از نویسندگان بهكلناشناخته بودند. عبارتها و جملاتى بود كه لوكاچ بدون ذكر منبع نقل كرده بود كه نمىتوانستم اصلشان را پیدا كنم.ایتنرنت در اینجا به یارىام آمد و مىتوانم بگویم این ترجمه بسیار وامدار اینترنت است. بسیارى از رمانهایى را كهلوكاچ از آنها نام مىبرد و دربارهشان بحث مىكند در اینترنت یافتم. بسیارى از عبارتها و جملاتى كه معلوم نبود ازكدام كتاب نقل مىكند در اینترنت در دسترس بود.اما با همهى اینها سختى كار گاهى طاقتفرسا بود. باید براىفهمیدن یك عبارت از هگل كل «پدیدارشناسى» را زیر و رو مىكردم، یا حتى یافتن یك كلمهى هگل. كلمهاى مثلpathos یاdead object . گاهى ناتوانى براى یافتن معادلى براى كلمهاى مثل monumental مستأصلم مىكرد و زمانى نیافتنعبارت maintining individual در متون هگلى.
به هر حال، این كتاب اكنون در اختیار خواننده است. دوستان زیادى در فراهم شدن این كتاب به این صورت كه هستبه من كمك كردهاند. از این میان باید از دوست دیرینم هوشنگ احمدى بگویم كه موجبات آشنایى مرا با »اختران«فراهم كرد و نیز از یاران «زندهرود» كه در جلسههاى سهشنبه به بخشى از این كتاب گوش دادند و دربارهاش نظر دادند و نیز از محمد حسین خسروپناه كه بخشهاى دیگرى را جداگانه خواند و در بهتر شدن نثر كتاب كمك فراوانى كرد و اززهرا رهایى بهخاطر توضیح برخى مفاهیم اقتصادى، همچنین از احمد اخوت كه بعضى از عبارتهاى گنگ را برایمروشن كرد و نیز از سعید اردهالى مدیر »اختران« و همكاران محترمش و نیز باید از زینت بهیان و نوشین بهیان یاد كنم كه لوكاچ و «رمان تاریخى» را با همهى تشویشها و مسائلش وارد زندگىشان كردم. به هر حال، «رمان تاریخى» دیگر بهمن تعلق ندارد. اما مسئولیت همهى عیوب و كاستىهاى احتمالىاش را به عهده مىگیرم و از خواننده استدعا دارم آنرا با دقتى انتقادى بخواند و به این طریق در خلق «رمان تاریخى» شركت كند.
|